تا بيايي آرزويت را که شاه آرزوهاست
با خيالت در دلم هم خانه گفتم تا بيايي !
با همه بالا بلندان چمن با سرو شمشاد
از شکوه قامتت افسانه گفتم تا بيايي !
مشق چشم روزهاي بي قرار و خسته ام را
پنج نوبت گريه مستانه گفتم تا بيايي !
ماه رويت را به تاريکي شب تصوير کردم
زلف بر رخ حايلت را شانه گفتم تا بيايي !
خط به خط هجران نوشتم با سرشکم تا فرستم
با کبوترها به سويت نامه گفتم تا بيايي !
هر کجا در امپراطوريت روشن بود شمعي
دل به گرد شعله اش پروانه گفتم تا بيايي !
عزلتت را بر گزيدم از همه عالم بريدم
مسکنم را گوشه ويرانه گفتم تا بيايي !
اي همه کار و کسم دل غير تو خويشي ندارد
خويش را با خويشتن بيگانه گفتم تا بيايي !
شاه من ! بي نام تو شعرم چه سرد و تلخ و کال است
خط به خط با نام تو شهنامه گفتم تا بيايي !
در غروب بي تو بودن عقل را تاراج کردم
تا هميشه نام خود ديوانه گفتم تا بيايي !
با همه آدينه ها ايينه در راهت نهادم
شنبه را آدينه بي باکانه گفتم تا بيايي !
با تمام قاصدک ها هم سفر پرواز کردم
ترک نام و خانه و کاشانه گفتم تا بيايي !
![]()
